از «گالوان» تا «ماتروبومی»؛ تغییری که معادلات گیشه را بهم زد. آیا به ضرر فروش تمام میشود؟

برخی فیلمها با غرش و هیاهو وارد صحنه میشوند.
و سپس فیلمهایی هستند که با یک علامت سؤال میآیند.
فیلم «Maatrubhumi» از سلمان خان هرچه بیشتر پیش میرویم، بیشتر شبیه نوعِ دوم به نظر میرسد.
این دقیقاً همان چیزی است که این فیلم را از دیدگاه تجاری بسیار جذاب میکند. نه به این خاطر که موضوع ضعیف است. نه به این خاطر که ستاره به اندازه کافی بزرگ نیست. نه به این خاطر که حس میهنپرستی دیگر کارایی ندارد. بلکه به این دلیل که فیلمی که زمانی بر پایه وضوح کامل پیش میرفت، حالا به نظر میرسد در مهی از بازتعریف و تغییر موقعیت گیر افتاده است.
وقتی این پروژه با نام «نبرد گالوان» شکل گرفت، ایده خودش خودش را میفروخت. تازگی داشت. بهراحتی در ذهن میماند. بار احساسی شدیدی همراهش بود. همان نوع ارزشی را داشت که سینمای جریان اصلی هند بهندرت بدون خرج کردن هزینههای کلان برای تبلیغات به دست میآورد. بعدها نام آن به «ماتروبومی» تغییر کرد و نسخه جدید بهطور قابل توجهی بازسازی شد؛ گفته میشود حدود ۴۰ درصد آن دوباره فیلمبرداری شده، عناصر عاشقانه و پیشزمینه داستانی بیشتری به آن اضافه شده و دیگر اشارهای به چین در آن وجود ندارد.
و این موضوع کاملاً قواعد بازی را عوض میکند. این همان شمشیری است که بالای سر «ماتروبومی» قرار دارد.
در ابتدا، این یک حرکت هوشمندانه بود—بسیار هوشمندانه. فیلمی الهامگرفته از گالوان، در فاصله زمانی نزدیک به درگیری سال ۲۰۲۰، نهتنها بهروز بود بلکه بهشکلی درست، انفجاری و پرهیجان محسوب میشد. این فیلم یک وعده آماده برای اکران داشت: فداکاری، شجاعت، خشم، غرور ملی و یک تقابل کاملاً قابل درک. نیازی نبود ایده را بیش از حد توضیح داد. مخاطب در یک جمله آن را میفهمید. بازار در یک جمله میفهمید. سینمادار در یک جمله میفهمید. خودِ عنوان نیمی از کار بازاریابی را انجام میداد.
اما فیلمها در زمان شکلگیری پول درنمیآورند؛ در زمان اکران درآمد کسب میکنند. و در زمان اکران، وضوح از نیت مهمتر است.
این تغییرهایی که در «ماتروبومی» دادهاند فقط برای بهتر شدن داستان نیست؛ روی فروش فیلم هم مستقیم اثر میگذارد. چون وقتی فیلم از یک ماجرای واقعی و واضح فاصله میگیرد و میرود سمت داستان کلیتر، احساساتیتر و نرمتر، باید یک هویت جدید و مشخص برای خودش بسازد.
اگر نتواند این کار را بکند، مخاطب گیج میشود و مطمئن نیست با چه جور فیلمی طرف است. و این تردید برای فروش فیلم خیلی بد است.
مشکل این نیست که مخاطبان از داستانهای تخیلی بدشان میآید. مشکل این است که از ابهام خوششان نمیآید.
در حال حاضر، «ماتروبومی» در معرض گرفتار شدن در یک منطقه میانی awkward (نامتناسب) قرار دارد. دیگر شاید نتوان آن را بهعنوان تجربهای مستقیم و برگرفته از تیترهای خبری «نبرد گالوان» فروخت؛ همان چیزی که در طرح اولیه القا میشد. اما اگر کمپین تبلیغاتی هنوز بیش از حد به همان تصویر قبلی تکیه کند، ممکن است نتواند خودش را بهعنوان یک اثر میهنپرستانه تازه و مستقل هم بهخوبی تثبیت کند. این موقعیت خطرناکی است. چون مخاطب میتواند تأخیر را ببخشد. میتواند فیلمبرداری مجدد را ببخشد. حتی تغییر نام را هم میبخشد. اما چیزی که بهراحتی نمیبخشد این است که دقیقاً نداند قرار است چه چیزی را بخرد.
به همین دلیل این فیلم حالا باید سختتر از چیزی که اول برایش طراحی شده بود بجنگد.

البته سلمان خان همان عامل تعیینکنندهای است که اجازه نمیدهد این مشکل روی کاغذ تبدیل به فاجعه شود. او هنوز یکی از معدود ستارههایی است که فقط با حضورش میتواند یک «اتفاق» بسازد. میتواند از روی کنجکاوی افتتاحیه قوی بگیرد و با کاریزمایش مردم را به سینما بکشاند. حتی میتواند بازار گیج را هم صبح جمعه بیدار کند. اما ستاره بودن، هرچقدر هم بزرگ، فقط در را باز میکند؛ نمیتواند همیشه مشکل جایگاهسازی فیلم را حل کند. اگر تریلر، پوسترها و آهنگها نتوانند خیلی واضح بگویند «ماتروبومی» دقیقاً چه فیلمی است، ستاره بودن سلمان فقط شروع خوب را تضمین میکند، اما ادامه موفقیت به شفافیت محتوا بستگی دارد.
چون نسخه «نبرد گالوان» خودش بهطور طبیعی حس فوریت و هیجان داشت. اما نسخه «ماتروبومی» باید این حس را از نو بسازد—و این کار سختتر است.
اسم «ماتروبومی» احساسی و قوی است، اما کلیتر و کمجزئیاتتر هم هست. حس وطن، فداکاری و احساسات را منتقل میکند، ولی مثل «نبرد گالوان» سریع و دقیق داستان را نمیرساند. اسم قبلی هدف و تصویر مشخصی میداد، اما اسم جدید بیشتر حس میدهد و کار بازاریابی را سختتر میکند—در حالی که مخاطب حوصله کمی دارد و واکنشها هم سریع و بیرحمانه است.
اگر فیلم در نهایت از نظر احساسی قوی، از نظر بصری جذاب و مطابق انتظار مخاطبان سلمان خان باشد، این مشکلات مهم نخواهد بود و میتواند موفق شود.
اما اگر فیلم بینابین بماند—نه کاملاً واقعی و نه کاملاً بازسازیشده—همان چیزی که اول جذابش کرده بود، ممکن است در بازار به نقطه ضعفش تبدیل شود.
این تناقض تلخ ماجراست: در ابتدا یک حرکت نابغهوار به نظر میرسید، اما حالا در زمان اکران شبیه راه رفتن روی طناب باریک است.

